من نشانی از تو ندارم،اما نشانیام را برای تو مینویسم:
در عصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن،وارد کوچه پس کوچههای تنهایی شو! کلبهی غریبیام را پیدا کن، کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگیام، در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق انتظار است، پشت دیوار دردهایم نشستهام
عشق سرخ است اگر عاشق گلبرگ شقایق باشی یا که سبز است اگر همسفر سرو و صنوبر باشی یا که آبی است اگر در نگه دوست شناور باشی یا که همرنگ جنون است اگر مرز جنون را تو بدانی و ندانی که سر افراز شدن در صف عشاق، که خود عین جنوناست چه شوقی دارد عشق را از قلم رنگی نقاش نباید فهمید عشق را از نگه یار توان دید یا که از ناز گل گیسوی محبوب توان چید. باز کن از سر گيسويم بند پند بس كن، كه نمی گيرم پند در اميد عبثی دل بستن تو بگو تا به كی آخر، تا چند از تنم جامه برون آر و بنوش شهد سوزنده لب هايم را تا به كی در عطشی دردآلود به سر آرم همه شب هايم را خوب دانم كه مرا برده ز ياد من هم از دل بكنم بنيادش باده ای، ای كه ز من بی خبری باده ای تا ببرم از يادش شايد از روزنه چشمی شوخ برق عشقی به دلش تافته است من اگر تازه و زيبا بودم او زمن تازه تری يافته است شايد از كام مردی نوشيده است گرمی و عطر نفس های مرا دل به او داده و برده است ز ياد عشق عصيانی و زيبای مرا گر تو دانی و جز اينست، بگو پس چه شد نامه، چه شد پيغامش خوب دانم كه مرا برده ز ياد زآنكه شيرين شده از من كامش همچو يک شمع مذابم خدایا شاهد تنهاییم باش گریه هم بامن دگر نامهربانی میکند شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباری است حال من می گو یم که نشد بال زدو پرواز کرد زندگی اجبار نیست از همان پنجره ها ( د ) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند . ( و ) : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد . ( س ) : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی . ( ت ) : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم . ( ت ) : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست . ( د ) : دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام . ( ا ) : آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری . ( ر ) : راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصیبم باشد . ( م ) : مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی ای گل تازه که بویی زوفا نیست تو را خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را التفافی به اسیران بلا نیست تو را ما اسیر غم او اصلا غم ما نیست تو را با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را فارق از عاشق غمناک نمی باید بود جان من این همه بی باک نمی باید بود دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد آنچه کردی تو با من هیچ ستمکار نکرد هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد این ستم ها دیگری با من بیمار نکرد هیچ کس این همه آزار من زار نکرد گر ز آزردن من هست غرض مردن من مردم آزار مکش از پی آزردن من جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است بر سر راه تو چون خاک افتادن غلط است چشم امید به روی تو گشادن غلط است روی پُرگرد به راه تو نهادن غلط است رفتن اولاست ز کوی تو ، فتادن غلط است تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم چون شد خاک بر آن خاک مزارت باشم از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت چهره آلود به خوناب جگر خواهم رفت تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت گر نرفتم ز برت شام، سحر خواهم رفت نه که این با چو هر بار دگر خواهم رفت نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت چند در کوی تو با خاک برابر باشم چند پامال جفای تو ستمگر باشم چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم می روم، می روم تا به سجود بت دیگر باشم باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم خود بگو از تو کشم ناز تغافل تا کی طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی آنچنان باش که من از او شکایت نکنم از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم بی تو هم بغض غزل هایی ملال آور شدم گرچه تنها بودم اما باز تنها تر شدم پر زدم پر ریختم عریان شدم از هر چه بود سوختم در چرخه ی تکرارهایی ناگزیر مثل ققنوسی هزاران بار خاکستر شدم ساز ومضرابم گره خوردند با تار سکوت از طنین نعره های بی صدایی کر شدم میوه هایم تا به یادم هست حسرت بود وآه آخرین فصل شکفتن را که بارآور شدم خنده هایم بغض بود واشکهایم قهقهه سال ها بازیچه ی دنیای بازیگر شدم بی تو هم بغض غزل هایی ملال آور شدم گرچه تنها بودم اما باز تنها تر شدم آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد گر چه همچون برق از گرمی سراپا سوختم سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم سوختم از آتش دل در میان موج اشک شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم شمع و گل هر کدام از شعله ای در آتشند در میان پاکبازان ، من نه تنها سوختم جان پاک من خورشید عالم تاب بود رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم یادگار تو چه با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم که به عمری نتوانم همه را بشمارم گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم گرچه از آن زلف گره ها زده ای در کارم باز هم گرم از این آتش جانسوز توأم سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توأم باز اگر بوی مئی هست ز میخانه توست باز اگر آب حیاتی است ز پیمانه توست باز اگر راحت جانی بُود افسانه توست باز هم عقل کسی راست که دیوانه توست شکوه بیجاست مرا کشتی و جانم دادی آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی من ندیدم خوشتر از افسانه ی تو عاقلان بیهده خندند به دیوانه ی تو نقد جان گرچه بود قسمت پیمانه ی تو آه از آن که نشد مست ز میخانه ی تو کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق آن دلی کز تو نلرزد به چه ارزد ای عشق؟ خبر به دورترین نقطه جهان برسد نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد رها کنی بروند تا دو پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مبادا به او که عاشق او بودم زیان برسد خدا کند که فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط آن زمان برسد ... ! پنج وارونه چه معنا دارد؟ من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم باز هم خندیدم گفت: دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم: بعد ها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد، بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد...! بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه كه بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم آسمان صاف و شب آرام یادم آید : تو به من گفتی : باش فردا ، كه دلت با دگران است! با تو گفتم : اشكی ازشاخه فرو ریخت رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم بی تو از فاصله ها زخم کبابی دارم که پر ازتشنگیم حسرت آبی دارم همه رگ به رگم سجده به چشمت زده اند تو که دریایی و من حکم حبابی دارم چقدر شب که به امید تو تا صبح سحر پلکها ی یخ زده وحسرت خوابی دارم من که سردر گم صد موج سوالم عمری ست... فقط از زمزمه ی اشک جوابی دارم خاطراتی که من زنده از آن ها هستم خاطراتی که من از آن کهنه کتابی دارم کلبه ای ساکت و متروکم و یک ایل خزان خانه ای نم زده وسقف خرابی دارم ترسم ان روز بیایی که دگر دیر شده آن قدر دیر که من گوشه قابی دارم ترسم آن روز بیایی که از این حسرت تلخ در دل خاک بر این چهره نقابی دارم گر چه گفته اند کبوتر به کبوتر اما.... من در اندیشه خود عشق عقابی دارم به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم . من صبورم اما . . . چقدر با همه ی عاشقيم محزونم ! و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم . من صبورم اما . . . بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم . من صبورم اما . . . آه . . . اين بغض
كنار پيكري لرزان و مدهوش
خداوندا چه ميدانم چه كردم
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
نگه كردم به چشم پر ز رازش
دلم در سينه بي تابانه لرزيد
ز خواهشهاي چشم پر نيازش
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
پريشان در كنار او نشستم
لبش بر روي لبهايم هوس ريخت
ز اندوه دل ديوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصة عشق:
ترا ميخواهم اي جانانة من
ترا ميخواهم اي آغوش جانبخش
ترا، اي عاشق ديوانة من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
بروي سينهاش مستانه لرزيد
گنه كردم گناهي پر ز لذت
در آغوشي كه گرم و آتشين بود
گنه كردم ميان بازواني
كه داغ و كينهجو و آهنين بود.
فروغ فرخ زاد![]()

![]()
![]()
در ميان آرزوها
چون کويری در سرابم
چشمه ايی خشکيده از امواج آبم
من سرودی در گلو بگرفته از غم
من چو فانوسی به طاق بيکسی ماوا گرفتم
شمع بی نورم که در فانوس جانم جا گرفتم
قوی تنهايم که در تنهايی خود
رفته ام از ياد ياران دير سالیست
مرغ غم در جان من خوش کرده منزل
وای بر من
وای بر دل![]()

بین غم ها و تنها ناجی ام باش
پر پرواز من دیریست بسته
تو بگشا و در آزادی ام باش
چراغ کلبه ام کم سو و تار است
به نور خود چراغ هستی ام باش
اسیر موج های تند خشمم
تو آرام دل دریایی ام باش
دل صادق خریداری ندارد
تو خواهان صفای ذاتی ام باش
در این آشفته بازار محبت
تو تنها شاهد ارزانی ام باش![]()

قلبم اماگریه هایش رانهانی میکند
اشک تنهامونس شبهای تارم بود وبس
اشک هم باغم دگر اما تبانی میکند
بلبلی در زیرباران نگاهم لانه داشت
اینک اما جغدشومی نغمه خوانی میکند
باغ قلبم ازهجوم دردها پائیزشد
غصه هم درآن به شادی باغبانی میکند ![]()
دلش از غصه حزین بود و غمین
زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست
زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است
تو عبور خواهی کرد
با همان بال و پر پروانه
به همان زیبایی
به همان آسانی
زندگی صندوقچه ی اصرار پرستو ها نیست
زندگی آسان است
بی نهایت باید شد تا آن را یا فت
زندگی ساده تر از امواج است
پس بیا تا بپریم
وتا شبنم آرامش صبح
تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم
تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم![]()
![]()
![]()

چون درختی در هجوم بادها پرپر شدم![]()
![]()
شبها چهسحرها دارم![]()

![]()
زهی دل ، آفرین دل ، مرحبا دل 
ز دستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل؟
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل ، مصیبت دل ، بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا
ز دستش تا به کی گویم خدا دل
درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل ، پریشان دل ، گدا دل
به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و ز کویت برنخیزد
زهی ثابت قدم دل با وفا دل![]()
خواهر کوچکم این را پرسید![]()
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
عطر صد خاطره پیچید
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
از این عشق حذر كن!
لحظه ای چند بر این آب نظر كن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشك در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید كه از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم
نگسستم ، نرمیدم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!![]()
و نمی دانستی من
به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم
باغبان در پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گامهایت تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا ؟ خانه کوچک ما .... سیب نداشت
حمید مصدق جواب زیبای فروغ فرخزاد
من به تو خندیدم... چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...![]()
می گذشت از کوچه مان یک دوره گرد
دوره گردم دار قالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
ناگهان آهی زد و بغضش شکست
سوختم دیدم که بابا پیر بود
خواهر کوچکترم دلگیر بود
خم شد آن قامت افراشته
استخوان هایش ترک برداشته
مشکل ما درد نان تنها نبود
فکر میکردم خدا با ما نبود
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
باز آواز درشت دوره گرد
پرده ی اندیشه ام را پاره کرد
دوره گردم دار قالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
عاقبت خواهرم بی روسری بیرون پرید
آی آقا...سفره خالی میخری؟![]()
زیر چتر او روانم روشن است
چشم دل وا می كنم
قصه یك قطره باران را تماشا می كنم
در فضا، همچو من در چاه تنهائی رها
می زند در موج حیرت دست و پا
خود نمی داند كه می افتد كجا
در زمین، همزبانانی ظریف و نازنین
می دهند از مهربانی جا به هم
تا بپیوندند چون دریا به هم
قطره ها چشم انتظاران هم اند
چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند
هر حبابی، دیدهای در جستجوست
چون رسد هر قطره، گوید:« دوست! دوست ... !»
می كنند از عشق هم قالب تهی
ای خوشا با مهر ورزان همرهی
با تب تنهائی جانكاه خویش
زیر باران می سپارم راه خویش
سیل غم در سینه غوغا می كند
قطره دل میل دریا می كند
قطره تنها كجا، دریا كجا، دور ماندم از رفیقان تا كجا!
همدلی كو ؟ تا شوم همراه او
سر نهم هر جاكه خاطرخواه او
شاید از این تیرگی ها بگذریم
ره به سوی روشنائی ها بریم
می روم، شاید كسی پیدا شود
بی تو، كی این قطره دل، دریا شود؟![]()

![]()

بین ما هر پنجره دیوار شد
درد ما در بودن ما ریشه داشت
رفتن و مردن علاج کارشد
آنکه اول نوش دارو می نمود
بر لب ما زهر نیش مار شد
آشنایی های خوش آغاز ما
ابتدانفرت سپس انکار شد
عیب از ما بود از یاران نبود
تا که یاری یار شد بیزار شد
عاقبت با حیله سوداگردان
عشق هم کالای هر بازار شد
آب یکجا مانده ام دریا کجاست؟
مردم از بس زندگی تکرار شد![]()
و چه مبهوتی و مبهم! 
به چه ها می نگری؟
و چرا در گذری!؟
پیر این شهر ،شنیدم میگفت؛
آنچه داری و نداری دل توست
وآنچه دانی و ندانی تب توست
لیک آما تو بدانی بد نیست
عشق، آئینه بدخیم شقاوت ها نیست.
باز باران وتب گمشده ام می آید
زیر بارانی این ماه کبود
همچنان می آیی
همچنان می گذری
مات و مبهوت منم که چرا رهگذری،
دل دیوانه ی بی تاب ، مرا می شکند![]()
نفسش مثل نفسهای دل کوچک من میگیرد...؟
یا به یک خنده ی چشمان پر از ناز کسی میمیرد...؟
چه خبر از دل تو....؟
دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من میگیرد....؟
مثل رویای رسیدن به خدا....
همه شب تا به افق دل من نیز به آزادگی قلب تو پر میگیرد...![]()
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مهر بی چون و چرا
عشق یعنی کوشش بی ادعا
عشق یعنی دشت گل کاری شده
عشق یعنی چشمه ای جاری شده
عشق یعنی روح را آراستن
بی شمار افتادن و برخواستن
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای اینهمه دیوار باش
عشق یعنی مرغهای خوش نفس
بردن آنها به بیرون از قفس
در میان اینهمه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده ای آسان کنی
گاه بر بیاحترامی احترام
بخشش و مردی به جای انتقام
عشق یعنی ظاهر باطن نما
باطنی آکنه از نور خدا
آری عشق بازی به همین آسانی است![]()
![]()
مثل شیرینی یك روز قشنگ
زندگی رویایی است
مثل رویای ِیكی كودك ناز
زندگی زیبایی است
مثل زیبایی یك غنچه ی باز
زندگی تك تك این ساعتهاست
زندگی چرخش این عقربه هاست
زندگی راز دل مادر من
زندگی پینه ی دست پدر است
زندگی مثل زمان در گذر...![]()
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن سرسری آمد ورفت
ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است!
یکی گفت: چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است!
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم: ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم
از این پس به جز او کسی را نداریم![]()
حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی.
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود، اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم، بگیرند ریشه اش را و بسوزانند،
شود مرهم برای دلبرش، آندم شفا یابد.
چنانچه با خودش می گفت: بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را
به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من،
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد
تشکر از خدا می کرد. پس از چندی هوا چون کوره آتش، زمین می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست،
به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست
خودش هم تشنه بود اما نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبریز ماتم شد
کمی اندیشه کرد آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت.
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل
ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی ![]()
اتل متل جدائی
عروسکم کجایی؟
گاو حسن پریشون
یه دل دارم پر از خون
عشقم رفته هندستون
خونم شده قبرستون
یه عشق دیگه بردار
یه دنیا غصه بردار
اسمشو بذار بچگی
تا آخر زندگی
آچین و واچین تموم شد
عمر منم حروم شد
چشم چشم دو ابرو
نگاه من به هر سو
پس چرا نیستی پیشم؟
نگاه خیس تو کو؟
گوش گوش دوتا گوش ،
یه دست باز یه آغوش
بیا بگیر قلبمو ،
یادم تورا فراموش
چوب چوب یه گردن
جایی نری تو بی من!
دق می کنم میمیرم ،
اگه دور بشی از من
دست دست دوتا پا ،
یاد تو مونده اینجا
یادت میادکه گفتی
بی تو نمیرم هیچ جا من؟
من؟ یه عاشق، همون مجنون سابق
![]()
| قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت |

